...اما اعجاز ما همین است: ما عشق را به مدرسه بردیم در امتداد راهرویی کوتاه در آن کتابخانه ی کوچک تا باز این کتاب قدیمی را که از کتابخانه امانت گرفته ایم - یعنی همان کتاب اشارات را - با هم یکی دو لحظه بخوانیم ما بی صدا مطالعه می کردیم اما کتاب را ورق می زدیم تنها گاهی به هم نگاهی... ناگاه انگشت های "هیس"! ما را از هر طرف نشانه گرفتند انگار غوغای چشم های من و تو سکوت را در آن کتابخانه رعایت نکرده بود! (قیصر امین پور)